العلامة المجلسي
527
حياة القلوب ( فارسي )
شما نمىبينم ؟ گفتند : اى پدر ! أو را گرگ خورد واين پيراهن اوست ، آوردهايم از براي تو . گفت : بيندازيد بسوى من . پس پيراهن را بر روى خود انداخت ومدهوش شد ، چون به هوش بازآمد گفت : اى فرزندان ! شما مىگوئيد كه گرگ حبيب من يوسف را خورد ؟ ! گفتند : بلى . فرمود : چرا بوى گوشت أو را نمىشنوم ؟ وچرا پيراهنش درست است ؟ بر گرگ دروغ بستهايد وفرزند من مظلوم شده است وشما مكرى كردهايد . پس در آن شب رو از ايشان گردانيد ونوحه مىكرد بر يوسف عليه السّلام ومىگفت : حبيب من يوسف را كه من أو را بر همهء فرزندان خود اختيار مىكردم از من ربودند ؛ حبيب من يوسف كه اميد از أو داشتم در ميان فرزندان خود ، از من ربودند ؛ حبيب من يوسف كه دست راست خود را در زير سر أو مىگذاشتم ودست چپ را بر روى أو مىگذاشتم از من ربودند ؛ حبيب من يوسف كه يار تنهائى ومؤنس وحشت من بود از من ربودند ؛ حبيب من يوسف ! كاش مىدانستم كه در كدام كوه تو را انداختند ، يا در كدام دريا تو را غرق كردند ؛ حبيب من يوسف ! كاش با تو بودم وبه من مىرسيد آنچه به تو رسيد « 1 » . وبه سند معتبر از أبو بصير منقول است كه : حضرت امام محمد باقر عليه السّلام فرمود : حضرت يعقوب از مفارقت يوسف عليه السّلام حزنش بسيار شديد شد وآن قدر گريست كه ديدهاش سفيد شد وپريشانى واحتياج نيز أو را عارض شد ، وهر سال دو مرتبه گندم از براي عيالش از مصر مىطلبيد از براي زمستان وتابستان ، پس جمعى از فرزندانش را با مايهء قليلي بسوى مصر فرستاد با جمعى از رفقا كه روانهء مصر بودند ، چون به خدمت يوسف رسيدند وآن در وقتي بود كه عزيز مصر حكومت مصر را به يوسف عليه السّلام گذاشته بود ، يوسف ايشان را شناخت وايشان حضرت يوسف عليه السّلام را نشناختند به سبب هيبت و
--> ( 1 ) . كمال الدين وتمام النعمة 143 .